لسان الملك سپهر

204

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

كرد ، دست برد ، و هرگاه از حربگاه اسير آورد آزاد ساخت ، و هرگاه مال به دست او آمد ببخشيد ، و شعر نيكو توانست گفت ، چه ديوان اشعار او در ميان است ، و با خداى سوگند ياد كرده بود كه هر وقت بر دشمن غلبه جويد و خصم گرفتار او شود ، اگر پدر و مادر آن خصم جز وى فرزندى نداشته باشند ، او را نكشد و آزاد كند ، اگر چه دشمن خونخواره باشد . و از اينجاست كه خطاب به ماويّه زن خود كرده و اين شعر فرموده : بيت أ ماوىّ انّى ربّ واحد امّه * اخذت فلا قتل عليه و لا اسر « 1 » وقتى چنان افتاد كه در يكى از شهرهاى حرام ، حاتم را به ارض عنيزه « 2 » عبور شد ، ناگاه از پيش خيمه مرد اسيرى بانگ برداشت كه اى ابا سفانه « 3 » ، مرا درياب كه شپش اسيرى مرا به هلاكت آورد . حاتم گفت : و يحك به بدترين هنگام ، مرا نام بردى كه در ميان قوم خويشم ، و نه با خويشتن زر و سيمى حمل كرده‌ام ، اما با اين همه تو را به جاى نخواهم گذاشت ، و پيش شده صاحب اسير را بخواست و او را از وى بخريد و آزاد ساخت و خود به جاى او به گروگان بنشست ، و همىببود تا خبر وى به قبيلهء او بردند و مردم او زر آورده فدا دادند و حاتم را از گرو برآوردند . ديگر از خبر جود او آن است كه در قحطسالى كه مردم به زحمت تمام گذران مىكردند ، شبى ماويّه ضجيع حاتم و دخترش سفانه و ديگر فرزندانش گرسنه بخفتند و حاتم پسر خود عدىّ را در برگرفته ، و ماويّه ، سفانه را در آغوش كشيده همى قصّه بگفتند و ايشان را بفريفتند تا به خواب رفتند ، آنگاه حاتم از بهر ماويّه همى فسانه گفت ، تا باشد او را نيز به خواب كند ، ماويّه اين معنى را فهم كرد و چون لختى قصّه بشنيد خود را به خواب وانمود و چند كرّت ، حاتم او را بانگ زد و پاسخ نشنيد ، پس چنان دانست كه به خواب شده ، در اين وقت نگران بود ، زنى را در پشت خيمه ديد كه ندا در داد كه اى ابا سفانه ، از نزد اطفال گرسنه به سوى تو آمده‌ام ، حاتم بىتوانى گفت : برو اطفال خود را بياور تا ايشان را سير كنم .

--> ( 1 ) . اى ماوى چه بسا اسير كردم بچه يك‌دانهء مادرى را ، پس به او آسيبى نرساندم از كشتن و اسارت . ( 2 ) . مجمع الامثال : عنزه ( 1 / 182 ) . ( 3 ) . مجمع الامثال ميدانى : سفّانه ( 1 / 183 ) .